۲. اون موقع ها تابستونا، هر صد متر به صد متر یه آب سرد کنی پیدا می شد که یه چیکه آب بندازی ته گلوت و از ولهور تابستون نمیری. لعنت به این بطری های آب معدنی که از وقتی تو مغازه پیدا شدن، آبسرد کن ها گم و گور شدن!
زردشت چرا چنین هراسان از خلال شامگاهی می خزی؟چیست این که این گونه سخت زیر خرقه نهان داشته ای؟
گنجینه ای ست که تو را هدیه داده اند؟ یا کودکی ست بهر تو زاده ؟ یا ای دوست شریران خود نیز اکنون راه دزدان در پیش گرفته ای ؟
زرتشت گفت : برادر براستی این گنجینه ای ست که مرا هدیه داده اند حقیقت کوچکی ست که با خود می برم.
اما چون کودک خرد نا فرمان است و اگر دهانش را نگیرم به بانگ بلند فریاد خواهد کرد .
امروز همچنان که به راه خود می رفتم به ساعت فرو نشستن خورشید زنی پیر با من رویارو شد و با روانم چنین گفت :
زرتشت با ما زنان نیز سخن بسیار گفته است . اما از زنان با ما هیچ نگفته است .
و من او را پاسخ گفتم از زنان تنها با مردان سخن باید گفت .
او گفت : با من نیز از زنان بگو . من چندان پیر هستم که همان دم فراموش کنم .
و من درخواست پیرزنک را بجا آوردم و با او چنین گفتم : همه چیز زن معماست و همه چیزش را یک راه گشودن است که نام اش آبستنی ست !
مرد وسیله ای ست برای زن . هدف همیشه بچه است . اما زن برای مرد چیست ؟
مرد راستین خواهان دو چیز است : خطر و بازی . از این رو زن را همچون خطرناک ترین بازیچه می خواهد.
مرد را برای جنگ باید پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگ آوران . دیگر کارها ابلهی ست!
جنگ آور میوه بسیار شیرین دوست نمی دارد . از این رو دوستار زن است . زیرا شیرین ترین زن نیز تلخ است.
زن کودک را به از مرد درمی یابد اما کودکی در مرد از زن بیش است.
در مرد راستین کودکی پنهان است که خوش دارد بازی کند. بیاید ای زنان و کودک را در مرد بیابید!
زن بازیچه ای باد پاک و ظریف همچون گوهری رخشان از فضیلت های جهانی که هنوز در کار نیست .
در عشق تان فروز ستاره فروزان باد !و امیدتان این باد: بادا که ابر انسان را بزایم!
در عشق تان دلیری باد با عشق تان بتازید بر آن کس که در شما هراس می انگیزد .
عشق شما فخر شما باد ! زن جز این کمتر فخری می شناسد . و اما فخر شما اینباد : بیش از آن دوست بدارید که دوستتان می دارند و در این کار هرگز از هیچ کس واپس نمانید.
مرد را از زن هراس باید آن گاه که زن بیزار است . زیرا مرد تنها در ژرفای روانش شریر است اما زن بدذات است .
زن از چه کسی از همه بیش بیزار است ؟ آهنی به آهن ربا چنین گفت : از تو از همه بیش بیزارم که کشش داری اما نه چندان که به خود بکشانی .
شادکامی مرد این است : من می خواهم . شادکامی زن این است : او می خواهد .
زن که با تمامی عشق اش فرمان می برد چنین می اندیشد : بنگر که جهان هم اکنون کامل شده است !
زن می باید فرمان برد تا برای رویه ی خود ژرفایی بیابد . نهاد زن رویه است لایه ای پر جنب و جوش بر روی آب های کم ژرفا .
اما نهاد مرد ژرف است و رودش در غارهای زیر زمینی می خروشد . زن قدرت او را حس می کند اما آن را نمی یابد .
آن گاه پیرزنک مرا پاسخ گفت : زرتشت چه نکته های باریکی گفت بویژه بهر آنان که چندان جوان اند که به کار آیدشان .
شگفتا که زردشت چه کم آشنایی با زنان دارد و با این همه از آنان چه درست سخن می گوید ! آیا این نه از آن روست که درباره ی زنان هر چه بگویی درست است !
اکنون برای سپاس این حقیقت کوچک را بپذیر ! البته من برای رسیدن به آن چندان که باید موی سپید کرده ام .
نهان اش کن و دهانش بگیر ! و گرنه به بانگ بلندفریاد خواهد کرد . این حقیقت کوچک !
گفتم : ای زن حقیقت کوچکت را به من بده ! . پیرزنک چنین گفت :
به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش مکن !
چنین گفت زرتشت.
(چنین گفت زرتشت، بخش یکم درباره زنان پیر و جوان .ترجمه داریوش آشوری)
۲.
«...دارم فرو می رم. من ديگه به هيچی اعتماد ندارم. به هيچی اعتقاد ندارم. دارم هدر می رم. اين يعنی چی؟... آويزونم، آويزون. چی کار کنم؟ ما آويخته ها، به کجای اين شب تيره بياويزيم قبای ژنده و کپک زده خودمون رو؟»
حميد هامون در فيلم «هامون» ساخته داریوش مهرجویی
هرچند این آخری ها گند زدی ولی به خاطر حمید هامون تسلیت می گم.
جونم واست بگه که
اگه یه روز به پایان عمرم مونده بود هیچ کار خاصی نمی تونستم بکنم جز اینکه بشینم فکر کنم به اینکه آیا بعد از مرگ هم زندگی هست یا نه و البته که طبق معمول به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. بعدشم می رفتم یه جا(ترجیحاً یه جزیره)می رفتم یه جایی که پیدام نکنن، مینشستم تا جناب عزرائیل تشریف گندشون رو بیارن و خِلاص! خوشم نمی آد دفنم کنن، خوشمم نمیاد بسوزونن منو و خاکسترم رو به باد بدن ،یه کاره!
و اینکه اگه خدا بودم :
اول از همه جبریئل و اسرافیل( شایدم اصرافیل!) رو می فرستادم کمک عزرائیل فکر کنم طفلی پر کارترین فرشته دربار الهی باشه. جبرئیل یه 1400 سالی هست که بیکار شده اون یکی هم منتظر فرمان ماست برای دمیدن صورش! ما هم که فی الحال قصد برپا داشتن محشر نداریم. پس هر چه سریعتر تقسیم وظایف در امر خطیر جان ستانی صورت گیرد.
رونوشت: مسئول محترم کارگزینی دربار الهی
اقدام شود
و اینکه تابستون و بادمجون را طی یک پروژه کارشناسی حذف می کردم و وقت بیشتری صرف پروژه خلقت می کردم تا با خلق بعضی از موجودات اسباب زحمت خلایق را ایجاد نکنم. والا با این نوناشون!
ولی بی خیال به ما مسولیت نیومده!
بدین وسیله استعفای خود را از این سمت ابراز می داریم!
آخ که چقدر دلم می خواست کنار ساحل محکم می خوابوندم زیر گوشت! حیف که تو چسخوری های روشنفکرانه گیر کردم.....eyes wide shut رو 400 بار ببین!
(آقای خاکی حسب الامر جناب عالی)
روز دوم سفر


بعد از یک سری مکالمات مرموز، مقدمات ملاقات شان پن با حسن خمینی نوهی بزرگ آیتالله خمینی مهیا شد و قرار شد که به مجموعه ساختمانی در پای کوهپایهها برود. شان پن روزهایی قبل از برگزاری انتخابات ملی در ماه ژوئن از ایران دیدار کرد.
ما ساعت 2:45 بعدازظهر با sith (Sith کنایه از مردی که با پن قرار گذاشته و آدمهای مرموز دیگه ای هست که می بینه.نمی دونم چی ترجمه اش کنم.م) روی تپههای بالای تهران ملحق شدیم. و منتظر بودیم که یک ماشین دیگر از آنها به ما بپیوندند، یک گشت پلیس در سمت چپ و نگهبان مسلح از بزرگتر شدن گروه درست وسط خیابان، به شدت نگران بود. ماشین سوم هم به ما پیوست و درست مانند گشتزنی در تپههای اوکلند به طور مارپیچ شروع به بالا رفتن در خیابان کردیم. ایستگاه نگهبانی ورود ما را اطلاع داد و نردهها بالا رفتند و اجازه یافتیم داخل بشویم.
اول نمیدانستم ولی بعد فهمیدم که این مسیر توسط نیروهای انتظامی حفاظت میشود و علاوه بر خانه ساختمانی خمینی، خانهی خصوصی رفسنجانی نیز همانجا واقع شدهاست. وقتی وارد محوطه خانه شدیم sith و همراهانش از جلو و عقب ماشین ما کنار رفتند. نیروهای زیادی که لباسهای مرتبی داشتند به ما نزدیک شدند و نمیدانستیم آنها کیستند یا چه ارتباطی با حسن خمینی دارند، یکی از آنها به عنوان سخنگو جلو آمد، ریش داشت، با قدرت حرف میزد، و یک آشنایی خاصی با محل داشت، در حالی که برعکس او دیگران از وضعیت موجود مانند ما نگران بودند. درست بود این روابط و ترتیب ملاقات کار آنها بود، البته به روشنی نمیشد گفت. و از اینکه تعداد ما بسیار زیاد بود، سه آمریکایی، 9 ایرانی و مریم مترجم ما، مقداری عصبانی بودند.
زمان آن رسید که از خانه بگذریم و به دیدار حسن خمینی برویم. به نزدیک درب، که رسیدم از ما خواستند که کفشهایمان را دربیاوریم. کفشها را بیرون آوردیم و به اتاق نشیمن راهنمایی شدیم. چند مبل راحتی و چند تایی صندلی داشت. وقتی حسن خمینی وارد شد توسط یک روحانی و سه یا چهارتای دیگر همراهی میشد. چون در اتاق جای کافی برای اینهمه آدم نبود sithها با بیمیلی جلوی دیوار ایستادند. مرا به یک صندلی تعارف کردند که کنار حسن بود. با قرار گرفتن من در محل عملاً ملاقات شروع شد.
هنگامی که وارد میشد من به وضوح ، نور عجیبی در چشمهای این مرد بود و حداقل یک دهه از من جوانتر بود. ولی صورت خنده رویش این فکر را از ذهنم دور نمیکرد که احتمالاً این مرد بتواند ذهن مرا بخواند. ریش تقریباً طلایی داشت، پوست و چشمهای روشن، و عمامهی سیاه سیدها را به سر گذاشته بود. اول با من و بعد با همراهانم سلام وعلیک کرد و تعارف کرد که بنشینیم. به ما گفته شده بود که انگلیسی را میفهمد ولی ترجیح میدهد که به وسیلهی مترجم گفتگو انجام بشود.
او اطلاع داشت که من اول از نماز جمعه دیدار کردهام، برای همین گفتگو را با این سئوال آغاز کرد که احساسم در مورد نماز جمعه چه بود؟ جواب دادم: تا زمانیکه مسلمانان با هیجان بسیار زیادی شعارهای خشمگینی مانند "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" سر میدهند در واقع به مادران و پدران آمریکایی دشنام میدهند. گفتم: به نظرم رسید این بدترین نمایشی بود که از کشور میزبان، که آمدهام بشناسمش، میتوانستم ببینم. حسن با علاقهی جالبی گوش میداد. در زمانی که مترجم حرفهای مرا ترجمه میکرد او حتی یک لحظه هم از من چشم برنداشت. یک جملهی خیلی کوتاه گفت: "بنابراین باید این وضع را تغییر بدهیم" وقتی در مورد دینهای دیگر حرف میزد خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. گفت "هدف از دینهای چندگانه این است که هرکدام آن دیگری را کامل بکند" و ادامه داد "بنابراین این دینها نه تنها باید همدیگر را تحمل بکنند بلکه باید همدیگر با با آغوش باز بپذیرند" این سخنان متعلق به نزدیکترین مرد زنده، به آیت الله خمینی است. مردی که فتوای قتل سلمان رشدی را به طور آشکار صادر کرد. و من حرفهای حسن را باور کردم. با اینحال او در مورد سئوال دیگرم در مورد تعریف تروریسم احتیاط به خرج میداد. پرسید: "معیار یا مقیاس چیست؟ که ایران را ملتی حامی تروریسم میداند در عین حال در مقابل اسرائیل سکوت میکند" و من فکر میکنم سئوال او در مورد آمریکا هم میتواند مطرح بشود.
بعد از اتمام ملاقات، sithها ما را تا ماشینمان همراهی کردند، هنوز هم نمیدانیم که این مردان با لباسهای مشکی که ترتیب این ملاقات را دادند چه کسانی هستند. و قول دادند که ملاقات با رفسنجانی را برای فردا ردیف خواهند کرد. اصلاً به ذهنم خطور نمیکرد که بپرسم آنها کیستند. چون به جوابشان نمیتوانستم اعتماد بکنم. ولی توافق کردیم که بعداً در این باره حرف بزنیم و راه افتادیم.
خانم Jeanette Scherpenzeel-Pourkamal وابستهی فرهنگی آلمان در تهران است. طبق برنامهای که مریم چیده بود قرار بود در مهمانی شام خانم وابسته فرهنگی در منزلش شرکت کنیم. به همراه مریم مترجم ما و بابک یکی از دوستان ریس الریچ که در سفر اولش در سال 2000 به ایران با او آشنا شدهبود. که بنا به درخواست من از سرآمدان فیلمسازان ایران، عباس کیارستمی و داریوش مهرجویی هم دعوت شدهبودند. با وجود اینکه فیلمهای کیارستمی توسط جشنوارههای بینالمللی بسیار تحسین شدهاند ولی متاسفانه من آشنایی با فیلمهای او و دیگر میهمانان نداشتم.ما کمی در مورد اثر سانسور بر آثار فیلمسازان ایرانی صحبت کردیم. گفته شد که چون دولت معمولاً هزینهی فیلمها را میدهد نمایش بسیاری از کارهای آن کارگردانها در داخل ایران به کلی ممنوع است. و خیلی خوششانس هستند اگر در فستیوالهای بینالمللی اجازه پخش بیابند. قبل از تولید باید فیلمها را در مرکز سانسور دولت ثبت بکنند. یک کارگردان جوان در حال تدارک نمایش فیلمش بود درحالیکه قبلاً فیلم توقیف بودهاست. او یک منبع مالی مستقل پیدا کرده و خودش شروع به کار کرده بود. پرسیدم که آیا دولت در مراحل ساخت فیلم دخالتی داشت؟ او با خنده جواب داد که "نه واقعاً"، "فقط بسیج بازیگر نقش اولم را کمی کتک زد و هر روز که به خانه برمیگشتم گاز اشک آور به ماشینم میزدند"و شکلک در آورد که این دخالت خیلی ملایمی بوده.
من یک فرد نسبتاً اجتماعی هستم ولی باید بگویم که نشده که در جمع بیشتر از چهار پنج نفری بدون حمایت الکل بتوانم دوام بیاورم با این وجود {این مهمانی را} تحمل کردم ولی بسیار احساس تشنگی و خجالت میکردم.نزدیکیهای شب، یکی از میهمانان به من پیشنهاد کرد که اگر جرئتش را داشتهباشم فردا ساعت 5 بعدازظهر قرار است یک تجمع زنانه در مقابل سردر دانشگاه تهران برگزار شود. یک گروه فعال حقوق زنان یک تظاهرات غیرقانونی را ترتیب خواهدداد. من گفتم که احتمال بروز خشونت وجود دارد. یکشنبه صبح باز هم زود بیدار شدم و در حوالی پشت هتل قدم زدم. به نظر میرسید از چندین لحاظ، روز گرمی خواهد بود.
sithها برای همراهی ما آمدند تا ما را به کاخ مرمر، جایی که قرار بود با هاشمی رفسنجانی مصاحبه کنیم ببرند. به عنوان رئیس فعلی شورای تشخیص مصلحت نظام، مرکزی که به موارد قانونگذاری میپردازد در صورتیکه مجلس و شورای نگهبان نتوانند در موردی به توافق برسند این مسله به اداره رفسنجانی ارجاع داده میشود. امروز قبل از ما، او برای گروهی از تجار که از سراسر کشور جمع شدهاند سخنرانی خواهدکرد.از یک بازرسی تقریباً سنگین و موشکافانه گذشتیم، البته موفق شدیم همزمان با ورود او به سالن وارد بشویم و من اجازه یافتم که از حدود 6 یاردی جایی که رفسنجانی جلوی حدود 200 نفر مستمع نشسته بود فیلمبرداری بکنم، قبل از اینکه رفسنجانی مقدمه و سخنانش را بگوید بزرگتر بازرگانان که قبلاً با او مخالفت کرده بود به طور رسمی حمایتش را از او اعلام کرد. من داشتم از روی شانهام فیلمبردای میکردم که گفته شد تا لحظاتی دیگر سخنرانی تمام میشود و من و همراهانم باید در اتاق مجاور با او ملاقات کنیم. و بهتر است لوازم و اسبابمان را به آن اتاق انتقال بدهیم. زمانی که مراسم معارفه با رفسنجانی در حال اجرا بود ما آنجا را ترک کردیم و به محل انتظار هدایت شدیم.
sithها با دستپاچگی اسباب را انتقال دادند و sith ریشو داد زد که "داره میاد"، من دوربینم را روی پایه تنظیم کردم که جریان مصاحبه را ضبط بکند. یکی از sithها به طرف من آمد و درست مثل اینکه من یک مانکن نمایش باشم، شانههایم را گرفت و کمرم را راست کرد. خندیدم. چهار-شانه نشستن چیزی است که هرگز نتوانستم تحمل کنم. و او آمد، عمامه سفید و عبای سفید و ریش معروف کمپشتش. به من معرفی شد و با هم دست دادیم. و ما دوباره محلهایمان را تنظیم کردیم به طوریکه به نظر میآمد برای گرفتن عکس یادگاری نشستهایم نه برای مصاحبه. من با یک سئوال کوتاه در مورد یکی از مقالات نیویورک تایمز شروع کردم که در آن او دموکراسی کشورهایمان را با هم مقایسه کرده و دموکراسی خودشان را بهتر دانسته بود. به طور کلی او همان مقاله را دوباره تکرار کرد - اینکه آنها 8 کاندیدای ریاست جمهوری دارند و ما فقط دو شخص مشخص را به عنوان کاندید داشتیم. خیلی راحت، از جواب دادن به اصل سئوال طفره رفت. بنابراین من با عباراتی دیگر همان سئوال را تکرار کردم: "به نظر شما جوهرهی دموکراسی چه چیزی است؟" او جواب داد که آنها کاندیداهای بیشتری نسبت به ما داشتند. تقریباً همین عبارت بود.روشن بود که ما هرکدام بیشتر از دو سه دقیقه برای پرسیدن سئوال وقت نداریم و برای همین میدان را به ریس و نورمن سپردم. و ایستادم تا از سئوالهای کوتاه آنان و جوابهای کوتاهتر رفسنجانی فیلم بگیرم. و در این زمان بود که دوربینم تصویر رفیقمان، sith ریشو را ضبط کرد. به طور تحتاللفظی او مرا به این نمایش مضحک عکس گرفتن کشانده بود تا شاید بتواند بچههایی را که در ستاد تبلیغاتی رفسنجانی کار میکنند، به واسطهی حضور من ترغیب بکند. و دوربین همهی اینچیزها را ضبط کردهاست. کاخ مرمر را ترک کردم با این احساس که چیزی را نسبت به هنگام ورودم، از دست دادهام.
اونایی که امشب virgin tv رو ندیدن عمرشون به فناست. دو ساعت کنسرت گروه افسانه ای کویین (Queen). بسی حالیدیم و یاد آن شیخ ملعونی افتادیم که "کویینی"! شده بود. شور هیجانی که فردی مرکوری به جمعیت می داد غیر قابل وصف بود. اینا رو وقتی با چرندیاتی مثل umbrella مقایسه می کنی تازه معنی اسطوره رو می فهمی.

تابستان67
بگو:
-ابر
*....
-ابر
*...بر
- آفرین
- حالا بگو دامن
*...
-نگاه کن داااا ممممم نننن
*...
-دامن
* دامن
خانم کاظمی یا به قول الهام فاطی جون، تابستان 68 به خونه ما اومد. دوم دبستان بودم. الهام باید زودتر از همسن و سالاش به مدرسه می رفت تا از اونا عقب نیفته. خانم کاظمی رو بعد از هزار جا گشتن و اینور و اونور زدن پیدا کرده بودیم. روز اول که دیدمش دلم به حال الهام سوخت. فکر می کردم باید از اون معلمهای سخت گیر باشه که بابای الهام رو در آره. روزی که می خواست کارش رو شروع کنه رو کرد به من و راحله و گفت، شما ها هم باید کمک کنیدا! یا خدا حالا بیا اینو درس کن. راحله زیر چشمی یه نیگاهی بم اندخت و نیش خندی زد. معلوم بود فهمیده من عزا گرفتم.
کارش رو شروع کرد. با صبر و حوصله. از اصوات شروع کرد تا رسید به کلمه و جمله.
آآآآآآآ، ایییی، اوووو. ابر، دامن، سبز، صورتی و....
شکل کشید. قر داد! جیغ کشید، هوار زد، شکلک در آورد و مثه یه بچه با الهام بالا و پایین پرید. 3 روز تو هفته میومد که دیگه بعد از یه مدت مامان الهام رو می برد پیشش. راه دور بود و تابستون و گرما. اینقدر تلاش کرد که بالاخره تنبل خانم رو راه انداخت.
خانم کاظمی نمونه معلمهاییه که دیگه بعید می دونم پیدا بشن. دلسوز و عاشق کارشون. کسی که هنوز بعد از 20 سال اینقدر واسه شاگردش ارزش قائله پاشه بیاد تا نصیحتش کنه که بچه بپا نترشی! نسل عجیب و قریبی از معلمها که عشق به کارشون زندگی خصوصی شون رو هم تحت تاثیر قرار داد. مثه همه چیز که تو این سرای پر گهر داره سیر نزولی طی می کنه، نسل معلمهایی مثل خانم کاظمی هم داره منقرض می شه. چرند اگه بخوام بگم همه معلمهایی که داشتم خوب بودن ولی توشون بودن چند تایی که جز با احترام نمی شه ازشون یاد کرد. اینا وقتی به ذهنم خطور می کنه که جلو چشمم معلمهای بردار زاده ها و خواهر زاده هامو می بینم. معلمهایی که به خاطر مشکلات مالی نه دلسوزن نه حتی علاقه مند به کارشون و فقط و فقط از سر اجبار چنین شغلی رو انتخاب کردند و این می شه که وضعیت آموزش و پرورش ما یه چیزی تو مایه های قهوه خونه مش قنبره!
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
یکی از بهترین تجربیاتی که تا الان داشتم، تجربه دو ترم درس دادن زبان انگلیسی به دانشجویان دانشگاه امام حسین تو دروه سربازی بود. کلاس زبانی که همه چیزش با خودم بود. از تعیین سطح و انتخاب شاگرداش بگیر تا انتخاب معلم و تعیین کتاب و کلاس. تجربه شیرین و جذابی بود. از گیرایی که نمایندگی ولی فقیه اونجا بهم داد بابت اینکه چرا آدمای کتاب New Headway موازین اسلام رو رعایت نکردن! تا گیرهای سه پیچی که مسئولم بهم می داد که کجایی کی میایی و ... همشون یه جورایی جالب بود. روز اولی که می خواستم تعیین سطح کنم، می ترسیدم از اینکه مبادا یکی بیاد بهتر از خودم و تو تعیین سطحش بمونم! یا اینکه اگه تعدادشون زیاد شد چی؟ هر چی بود، اعلامیه زدم و تعیین سطح رو شروع کردم. تو یک هفته 200 نفر رو تعیین سطح کردم!! دستم راه افتاده بود!!! تعیین سطخ در دو دقیقه! تقریباً همه سر جاشون افتاده بودن. کلاس رو شروع کردم و دو تا کلاس تو سطح Elementary به من افتاد. هیچ چی از درس دادن و معلمی و .. نمی دونستم. روز اولی که رفتم سر کلاس نمی دونستم باید با چه ژستی برم، جدی برم، خل و چل بازی در بیارم؟ یااینکه چی. معلمی به آدم یه اعتماد به نفس الکی می ده. وقتی رفتم تو کلاس، همین که دهنم باز شد و خودم رو به انگلیسی معرفی کردم، یهو دو نفر زدن زیر خنده. اول ندید گرفتمشون. بعد دیدم نه مثل اینکه تمومی نداره. یهو هوار زدم و گفتم هر کی فکر می کنه اومدیم اینجا بخندیم همین الان بره پولشو پس بگیره! زیادی جدی اومده و بودمو پلیتیکم گرفت. ترم باحالی بود. بچه های کلاس، خل ترین معلم شون رو تجربه کردن و همون خلبازی ها واسشون جالب بود. آخر سر که ازشون امتحان گرفتم، سوال آخرشون یه نامه بود به دوستشون در مورد کلاس انگلیسی شون. این جور سوالا چند منظوره هستن، هم سوال هستند هم یه جورایی نظر سنجی. نظرات جالبی بود. برگه ها شون رو نگه داشتم. الان داشتم می خوندم بعضی هاشون واقعاً با مزه و جالب نوشتن. چند نمونه اش :
1. We have a teacher. His name is hamed. He is very good and very very happy!!!
احتمالاً منظورش همون (بیپ) خل بوده! روش نشده بگه(بعضیا نیششون رو ببندن!)
2. Her!!!! name is hamed!
3. Our teacher wear!!! a sport samand!!!!!!
4. I forgot you until dead!
منظور ان بوده که همیشه در خاطرم می مانی ای معلم!
5. He is very beautiful!!!!!!!!!!!!!!
6. He is a actman
7. I willing god see you next month!
منظورش این بوده اگه خدا بخود ماه دیگه می بینمت!
خدایی با این یکی بسی حال کردم( یکی از اونایی بود که روز اول هر هر می خندید):
8. In the class I learned not to be a shamed of speaking English.
9. Ahmad you is a very good friend
اونوقت هی بگین اون صندوقچه اسرار خیرالله ات! به چه درد می خوره! همین بس که منو بعد از دو روز گند آورد سر جا.
(با اینهمه غلطای که اینا داشتن من نشون دادم که چه معلم خوبی بودم!!!!)

